۳۱ مرداد ۱۳۹۳

خاطرات تو - 4

عزیز مامان ،، روز به روز داری بزرگتر میشی و به زودی هم در آغوش من و بابایی جا میگیری  چــرا دروغ بگم که خیلی خوشحالم میدونی گاهی که بهش فکر میکنم راستش دلم میگیره ،، آخه 9 ماه ،، تمام وقت پیشم بودی و سخت منو وابسته کردی به حرکاتت به سکسکه کردنهای وقت و بی وقتت ، به موج مکزیکی هایی که به شکمم میدی Smiley حالا قراره که از وجودم جدا بشی این یه کوچولو ته دلم و خالی میکنه 

امــــــــــا
امـــــا
تمام لذت مادر شدن با به آغوش کشیدن نوزادش تکمیل میشه ،، لحظه شماری برای چنین روزی دلگرمم میکنه که تو رو برای اولین بار ببینم و بغلت کنم ، نوازشت کنم Smiley از من بی تاب تر هم وجود داره میدونی کیه؟؟؟  بابایی  ، وای که چقدر بی تاب بوسیدنته 

راستی 13 آگوست / 22 مرداد تولد بابایی بود ، من و تو هم براش یه کیک کوچولو گرفتیم و سوپرایزش کردیم بابایی 33 سالش تموم شد ما هم براش فقط یه شمع 3 خریدیم 

                                                  


تولدت مبارک بابا جون جونی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر