با دلی خسته از این فاصله ها،
پشت این پنجره می مانم و از
لحظه دیدار سخن می گویم.
از همان دم که به دنیا ارزد
که اگر فرصت دیدار میسر گردد،
چه بگویم با تو؟
با تو از غربت هر ثانیه ام
از شب و روز که بی تو سر شد
از غم و گریه و تنهایی
حکایت بکنم؟
یا که از قسمت و تقدیر
شکایت بکنم؟
و اگر باز رسی
هدیه ام چیست به جز
یک سبد عاطفه و
آسمانی احساس
و دلی عاشق و پاک.
من هنوز در تب و تابم
از سر شوق نلرزد دستم
تا تو را تنگ در آغوش کشم.
و پر از آشوبم،
کز سر شور نریزد اشکم
تا تو را خوب تماشا بکنم.
و چه زیباست
پس از این همه تنهایی و دلواپسی
از تو لبریز شود احساسم.
خانه سرد من از عطر تو سرشار
و گل یاس شکوفا شود از یمن حضورت
گل من:
با دلی کوچک و تنگ
کنج این خلوت تنهایی خویش
لحظه آمدنت را از خدا می خواهم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر