۱۳ مرداد ۱۳۹۳

خاطرات تو - 3

کوچولوی عزیزم ؛ سی هفته از عمرت میگذرد، حس عجیبیه اینکه یه انسان دیگه درون من زندگی میکنه ، احساس ناشناخته اییه که حتما باید هرکی خودش تجربه کنه تا بفهمه من چی میگم،،، قبلا ها که هنوز مادر نشده بودم فکر میکردم تکون خوردن بچه توی دل مادر چقدر میتونه ترسناک باشه (یعنی یه چیزی توی دلت تکون بخوره تعجب وای خیلی وحشتناکه) اما حالا که تو هستی حسم ، فکرم وخیلی چیزای دیگه برام عوض شده، اصلا دنیا متفاوت شده،،، تکون خوردن های تو نه تنها ترسناک نیست بلکه لذت بخش ترین چیزیه که توی دنیا میشه حس کرد give_heart.gif راستی جدیدا میدونی چکار میکنی ، وقتی که ساکتی و تکونی نمیخوری بابا سعید میاد و شروع میکنه باهات حرف زدن نازت میکنه بوست میکنه اونموقع تو هم شروع میکنی به تکون خوردن ، از قدیم گفتن دختر لوس باباشه ، تو هم بلدی از حالا چجوری واسه بابا دلبری کنی ، شیطونک من kiss.gif عـاشــقــتــیـــــم.

توی این چند وقته خبر زیادی نیست فقط کلاس زبان من و بابا شروع شده و خیلی وقتمون و میگیره، ولی من تا ده روز دیگه بیشتر نمیرم اما بابا تا آخر دوره میره و تلاش میکنه  بچه درس خونی شده بیـــا و ببیــن.

راستی جام جهانی هم تموم شد، ایران که همون مرحله ی اول حذف شد ولی مقابل آرژانتین بازی کرد جانانه  ولی درست لحظه ی آخر یعنی دقیقه ی آخر این آقا مسی خان یه گل زد و بازی و تموم کرد (بی ادب ) اگرچه داور هم خیلی جاها به نفع ما سوت نزد و بدجنسی کرد ولی خوب در نهایت چیزی عوض نمیشد.
حالا حدس بزن کدوم کشور امسال جام و برد خونه ، شانس تو بیشتر بود چون آلمان اول شد و اینجا تا صبح مردم توی خیابون بودن و ماشین ها هم بوق بوق بازی راه انداخته بودن. drinks.gif

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر