اون روز بابا سعیدی از صبح به من میگفت پاشو یه بیبی چک بزار ، یه تست بکن .... 

منم میگفتم عزیزم صبر کن تا آخر ماه آخه اگه اتفاق افتاده باشه تازه 20 روزشه ، فکر نکنم نشون بده بزار حداقل یک ماه تموم بشه
ولی بابا سعیدی بازهم اصرار میکرد ، اصرار و اصرار
آخرسر کم آوردم و خودمم که دیگه فکرش افتاده بود تو سرم
رفتم آخر شب یه تست گذاشتم
رفتم آخر شب یه تست گذاشتم
وقتی دوتا خط روشن و دیدم نمی دونستم از خوشحالی باید چکار کنم فقط یادمه پرواز کنان بابایی رو کشیدم توی دستشویی که تست و نشونش بدم (انگار اگه برش میداشتم و میبردمش بیرون خراب میشد
) یادمه اولین جیغ و با هم کشیدیم و بعد از اون مثل دیوونه ها توی خونه میدوییدیم 
) یادمه اولین جیغ و با هم کشیدیم و بعد از اون مثل دیوونه ها توی خونه میدوییدیم 
نمیدونم چقدر طول کشید تا به خودمون بیایم
اولین کاری که کردیم یه عکس از اولین حضورت گرفتیم
و بعد تلفن زدیم به مامان بزرگها همزمان زدیم روی آیفون و بلند گفتیم ما نی نی دار شدیم
مامان من که جیغ میزد از خوشحالی ،،، مامان بابا سعیدی گـــریه
تا صبح ما به همه ی عالم و آدم خبر دادیم که خدا تو رو به ما داده


و این بود خاطره ی اولین حضور تـــــ♥ـــــو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر