۲۰ خرداد ۱۳۹۳

خاطرات تو

دیروز با  بابایی رفتیم پارک برات بستنی خریدیم و توی پارک کلی خوش گذرونی کردی ، خاله آزاده هم همراهمون بود 
درسته که هنوز بدنیا نیومدی ولی در کنار ما که هستی ،
دلــــ♥ـــــبنــد کوچولــوی ما





ولی چشمت روز بد نبینه که دو ساعت بعد طوفانی به پا شد در حد قیامت سیلی از باد و بارون ، درختها بودن که کنده میشدن خلاصه که طوفان شدید و وحشتناکی بود ، به ما که شکر خدا چیزی نشد چون خونه بودیم ولی برق هامون قطع شدن و فکر کنم دو ساعتی برق نداشتیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر